ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
343
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
و بخانهء خود رفتم ، درحالىكه گيچ بودم و چيزى نمىفهميدم . قريب نيم ساعت كه گذشت ، قاصد رشيد آمد و به من امر كرد كه بنزد هارون بروم . بر هارون وارد شدم ، ديدم سر جعفر در طشتى روبروى او گذارده شده است . هارون به من گفت : مگر تو از من نمىپرسيدى كه چرا غذا نمىخورم ؟ گفتم : آرى اى امير مؤمنان . گفت : فكر مرا ناراحت كرده بود و در اين فكر بودم كه مىبينى . اين فكر مرا بان روز انداخته بود و امروز اى جبرائيل مثل مريضى هستم كه دورهء نقاهت را مىگذراند . دستور بده غذاى مرا بياورند و خواهى ديد بيش از هر وقت خواهم خورد ، كه بتعجب خواهى افتاد . من ذرهذره چيز مىخوردم ، تا غذا بر من سنگينى نكند و مريض نگردم . بعدا خليفه شروع به خوردن كرد ، خوب و كامل غذا خورد . يوسف گفت : ابراهيم بن مهدى نقل كرد ، روزى به مجلس محمد امين نرفتم و آن موقعى بود ، كه امير المؤمنين بود . شب آن روز داروئى خورده بودم و جبرائيل بن بختيشوع صبح زود روز بعد بمنزلم آمد و سلام خليفه را به من ابلاغ كرد و بعد از صرف دارو از حالم پرسيد . سپس نزديك آمد و فرمان امير المؤمنين را دائر بفرستادن على بن عيسى بن ماهان بخراسان ، براى آنكه مأمون را باسارت گرفته و با زنجير نقره بسته و نزدش ( امين ) بياورند ، بوى تذكر داد . جبرائيل در اين هنگام گفت : جبرائيل از ديانت نصرانيت برىء خواهد بود ، اگر مأمون بر امين غالب نشود و او را نكشد و كشورش را تصرف نكند . به او ( جبرائيل ) گفتم : واى بر تو ، اين چه حرفى است مىزنى و چطور چنين حرفى زدى ؟ . جبرائيل گفت : زيرا اين خليفه ( امين ) مردى وسواسى است . ديشب مست كرد و ابو عصمه شيص را كه رئيس محافظانش بود خواست . امر كرد لباس سياهش را درآوردند و لباس و زنار و كلاه مرا به او و لباسهاى او را به من پوشانيد و مرا تا صبح در مركز رئيس محافظان خلافت نشانيد . تمام نشانهاى رسمى و شمشير و كمربند او را هم به من داد و او را بجاى من نشانيد و بهريك از ما دو نفر گفت : سمتهاى شما را تعويض كردم . بدين